خودرا دوباره خط بزن وما اضافه کن
شاعر! به آخرغزل،این رااضافه کن،
حداقل برای خدا، یا...اضافه کن:
« ابریم وازترنم باران تهی تهی
موجیم وخسته، خسته زدریا» اضافه کن
شاعر! به جای این همه تنهایی وسکوت
جزرومد غزل شو وغوغا اضافه کن
جایی نمی رسدهمه این فلسفیدن ات
ازمرزعقل بگذروحاشااضافه کن
یک حرف ازحقیقت دلتنگی ات بگو
یک سطر درادامه ی رویا اضافه کن
شاعر! نوشته ای:« من ام آواره ی جهان »
خودرا دوباره خط بزن وما اضافه کن
***
آخرسه نقطه چیست؟...به پایان رسید؟هی!
این بیت تلخ ِ آخر ِمارااضافه کن:
« ماباتوکامل ایم توبا ماعزیزمن!
ماباتومی رسیم، توبا ما» اضافه کن.
چاه ازداد پُراست درحول وحوش خودت
« دست ام رابگیر!»
دادمی زنم/ دادمی زنی وکسی نمی شنود.
صدای خودم نیست این که نمی شنوی/ نمی شنوم دادمی زنی.
( صبحگاهان درهندسه ی رویا،
آسمان چقدرآبی ست/ وروزهاچه دایره وار
وقتی ازچیدن سپیده ولبخندبازمی آیی
گم می شوم درتقاطع معناها.)
« دست ام رابگیر!»
دادمی زندازته ی چاه کسی/ متداوم دادمی زنم
صدای ام رانمی شنودکسی/ صدای اش رامی شنوم.
(گنجشک هافقط باگلوی عاشق می خوانند
وماه بی هیچ بهانه ای / به گیسوان شب نقره می پاشد
پشت کلمات ساده می خزی/ می خزی پشت کلمات ساده
آنجا که دلخوشی هایی فراهم است.)
دادمی زنی/ چاه صدای ام رامی جود
صدای ات درتعفن زمان می پیچد/ نمی شنود،نمی شنوی
(بال دربال کبوتر/ تااتفاق سبزانگورها
پرتاب می شوی،
آنجاکه هیچ کسی نیست ازجنس هیچ کسی دیگر
آنجا که پیوستن باافق ساده ست
وعشق قاب هرواژه ای می تواندباشد.)
دادمی زنم دادمی زنی/ چاه بیرون می آید راه می رودچاه
می شنوی دادمی زنم/ می شنوم دادمی زنی...
(اتفاق عجیبی نیست اینکه می افتد،اما
درست حول وحوش خودت هستی.)
