شعرمرا جرئت داده است
شعرمرا جرئت داده است
تا واژه ها را هم چون دانه هاي کوچک انار
کنارهم بگذارم
و طرح آهي را بکشم ،
که ازسينه ي عاشقي برمي خيزد.
شعرمرا جرئت داده است
تا ماه را فرا بخوانم کنار پنجره ام
دست های اش را بفشارم
و بعد ،
ناب ترين شعرم را هديه اش کنم.
شعرمرا جرئت داده است
تا در اعماق دريا ها بروم
و شانه به شانه ی ماهی ها
آب ها و آزادی ها را درنوردم .
شعرمرا جرئت داده است
تا باپروانه اي هم بسترشوم
روي برگ يک گياه.
و معناي عشق را
از زبان زنبورعسل بشنوم
حتا باحشره اي پروازکنم
تا دورترين مقصدِ شکار.
شعرمرا جرئت داده است.
ادامه
در ادامه ی هرادامه دامی ست ،
و هرتسلی دروغی برای ادامه ی یک ناممکن.
درگورستانی که گسترده می شود درادامه ی ما
خاطره ی چقدرگذشته مدفون است؟
حال ما شاید
به ماضی بعیدکوچیده است
تکرار می شویم ،
و شکل آخرخودرا نمی یابیم.
خاموشی
شاید مرگ ادامه ی سکوت است ،
که هر نا به هنگام می تواند
برگلوی یکی گیرکند
من ، اما
درسکوت بی سر انجامی
هنوز به تحقیر قناری می اندیشم
در قفس.
ای خاموشی فرساینده !
مرا به هم بزن.
