گاهی من، من نیستم
که عصب هایت درچنبره ی یک احساس له می شودناگاه
دورناخودآگاه ات می چرخی
وبعد...
جغرافیای جهان راگسترده ای زیرپاهایت
و تاریخ ناتمام آن را ،
می گردی
به جستجوی گم شده یی درخود.
آه ،
این شباهت صدای تست،
که ازگلوی دیگری برمی آید
شاید،
خنیاگرانی که اندوه قرن های رفته را
باخودبرده بودند،
درحنجره ی توبیدارمی شوند.
آنک بی هیچ دروغی،
می بینی،
می بینی ونمی توانی باورکنی
عشق که درتو رسوب کرده بود
مثل ماه درپیشانی یک شب تابستان
به نامرئی ترین لکه درقعرچاهی مبدل شده است.
این جا، گودال هاراتعفن ناتمام بلعیده ست
وقدیسان خودساخته
تماشاگران محض اند،
که دیوارهای سنگی تعصب را
با بازوان عناد،
بلند می کنند.
وقتی، دنیاهمانی نیست
که ازدریچه ی شب های پرمهتاب می دیدی
بگذارتوقف،
نقطه ی پایان هرحرکتی باشد.
...وبعد
مثل کسی که اعتراف می کند،
به هرچیزی ساده ی اتفاق افتاده
اعتراف می کنی:
گاهی من ، من نیستم
وخودم به خودم شباهتی ندارم.
