تبليغاتX
من به اضافه ی خودم
 

آدم برفی

 

پسرک ساخت چنان آدمک برفی را

که خودش خواست همان آدمک برفی را

 

عینکی ماند به چشم اش،به لب اش سیگاری

مثل شاعر،نگران آدمک برفی را

 

ناگهان آدمک آمد به زبان گفت که :« های!

کرده بازیچه ی تان آدمک برفی را

 

چشم واکردن خورشید وفنا گشتن او

درزمین نیست مکان آدمک برفی را

 

می شودآب وتن خسته ی اومی ریزد

هرزمان خواست زمان آدمک برفی را»

 

***

 

آدمی مثل همین آدمک بی جان است

لیک فرقی ست کلان آدمک برفی را

 

که خبرنیست زغم های بزرگ آدم

نبود درد نهان آدمک برفی را

 

چه خبرازغم عشق وغم دنیا دارد

چه خبرازغم نان آدمک برفی را

 

 

نقاشی

 

ماه برپیشانی اش نشسته است،

انبوه ستارگان

وشبتاب های ناتمام،

شب نقاشی زیباست.

وقتی می رسدازراه

بی هیچ بهانه ای ،

سرمی کشم هزار جرعه دلتنگی را.

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 21:14 توسط ن.آگاه| |