تنهایی
درخت باورکرد،
تنهایی خودرا
وقتی غچی هاکوچیدند.
درخت
گنجشکان ازچهچهه ی خویش ناخشنودند.
درخت چه می داند؟
رحمت
گفتم: تکه ای ابر و دشتی ناتمام!
گفت: به رحمت بی انتهای خدامی خندی؟
تفاهم
بغضي،که چندساله شد/ دراعماق گلو
وفريادي،که برنيامد هرگز.
زنده گي
تفاهمی ست ناگزير!
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت
6:13 توسط ن.آگاه| |
