من چهار آدم م م م
من چهار آدم م م م
اولی آن که صبح ِ زود
پا می شود و می رود پی کار
( این یکی غم نان دارد...)
دومی آن که شام
به خانه برمی گردد
با کیسه ی پر بر دست و لبخند پدرانه بر لب
( و این یکی خیلی خسته است...)
سومی آن که تا نیمه های شب
هی می خواند و هی می نویسد
و پیهم سیگار می کشد
( و این یکی خیلی به مرگ می اندیشد...)
چهارمی درمیان همین سه در نوسان است
همو قلم به دست می گیرد و می نویسد
من چهار آدم م م م
( و این یکی نمی دانم کیست...)
سهم من
من از سهمی که به من می رسد
از آب و هوا بگیر
تا بالشی که هر شب
خواب هایم را با آن قسمت می کنم
من از سهمی که به من می رسد
از خورشید بگیر
که در سایه های من قدم می گذارد
تا آسمان
که با تمام ستاره گان اش
به شب های من نقره می افشاند
من از سهمی که به من می رسد
از کوه ها بگیر
که آواز های مرا باز پس می دهند
تا دریا ها
که گندم زاران رویا های مرا سیراب می کنند
من از سهمی که به من می رسد
به این سادگی نخواهم گذشت
این هفت تیر
ارزانی شما باد.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 10:29  توسط نجیب آگاه
|
به دوست ام فرزاد فرنود
درخشش نا تمام یک ستاره است
آزادی
اعتماد لایحتملی
که انسان هرگز نیافت.
باور گم شده یی ست
مرگ
که هیچ کس به یاد نیاوردش
و بودن،
اجازه ای که درست داده نشد.
مقصر کسی نیست
و ادعای رستگاری
امر ممکنی ست
که حتی مگسی روی بشقاب عسل
به آن فکر می کند.
کلید درِ خوشبختی را به دست ات می دهم
برو بازش کن
و به یاد داشته باش
این موضوع
هیچ ربطی به خودکشی ندارد.
+ نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 12:12  توسط نجیب آگاه
|
مرا می گریاند این شهر بی لبخند
گنجشکانش چه سرگردان اند در آزادی
ماهیانش چقدر دلهره دارند
نه
درخت و کوه و دریا همیشه زیبا نیست !
( درخت باید بخندد با پرنده
دریا باید برقصد با ماهی
کوه باید ببالد با ابر )
نه این طور نمی شود
آن وسط فواره یی باید باشد که بپرد تا رویای دور
آنسو تر جاده یی که رو به سمت خوشبختی باز شود
و آن جا هم پلی که جهان را به دو نیم کند.
نه
نه
نمی شود
آسمان هم که آبی باشد
خورشید هم که بدرخشد
ماه هم که بتابد
بسیار چیز ها کم دارد این تابلو
نقاش من !
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 18:34  توسط نجیب آگاه
|
وقتی ماه بر تمامی ویرانه ها می تابد
و نان بر دهان همه ی گرسنه گان
طعم یکسان دارد
( بگذریم از این که هیچ ویرانه ای
چشم بر چشم ماه ندوخته است
و گرسنه گان همواره گرسنه می مانند )
وقتی گلوله می تواند
سینه ی هرسربازی را بشکافد
و انتحار در هر سرزمینی اتفاق بیافتد
( بگذریم از این که گلوله
فقط سینه ی سربازان را نمی شکافد
و انتحار تنها در کابل و بغداد اتفاق می افتد )
وقتی همه می توانند آدم باشند
و از آواز بی تابانه ی پرندگان
و غرش امواج توفنده ی دریا
سهم برابر بردارند.
( بگذریم از این که آدم ها گاهی آدم نیستند
و آواز پرنده و دریا هم
گاهی آواز پرنده و دریا نیست)
بگذریم
بگذریم
بگذریم
چه فکر می کنی
جهان جای خوبی نیست ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 16:10  توسط نجیب آگاه
|