تبليغاتX
من به اضافه ی خودم
من به اضافه ی خودم

شعر ونقد

 

گاهی من، من نیستم

 

که عصب هایت درچنبره ی یک احساس له می شودناگاه

دورناخودآگاه ات می چرخی

وبعد...

 

 

جغرافیای جهان راگسترده ای زیرپاهایت

و تاریخ ناتمام آن را ،

می گردی

به جستجوی گم شده یی درخود.

آه ،

این شباهت صدای تست،

که ازگلوی دیگری برمی آید

شاید،

 خنیاگرانی که اندوه قرن های رفته را

باخودبرده بودند،

درحنجره ی توبیدارمی شوند.

 

 

آنک بی هیچ دروغی،

می بینی،

می بینی ونمی توانی باورکنی

عشق که درتو رسوب کرده بود

مثل ماه درپیشانی یک شب تابستان

به نامرئی ترین لکه درقعرچاهی مبدل شده است.

 

 

این جا، گودال هاراتعفن ناتمام بلعیده ست

وقدیسان خودساخته

تماشاگران محض اند،

که دیوارهای سنگی تعصب را

با بازوان عناد،

 بلند می کنند.

 

 

وقتی، دنیاهمانی نیست

که ازدریچه ی شب های پرمهتاب می دیدی

بگذارتوقف،

نقطه ی پایان هرحرکتی باشد.

 

 

...وبعد

مثل کسی که اعتراف می کند،

به هرچیزی ساده ی اتفاق افتاده

اعتراف می کنی:

گاهی من ، من نیستم

وخودم به خودم شباهتی ندارم.

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 12:35 توسط ن.آگاه| |

درنگی برغزل جوان بلخ

درآیینه ی «درنگ دررنگ»

 آشفتگی بازارفرهنگ و بحران  رهبری ادبی دریکی دو دهه ی اخیردرکشورسبب کشمکش هاوتنش هایی میان اهالی این عرصه گردیده است.یکی ازاین افتضاحات وپرده دری ها میان آقایان جدی و آقایان جدی تر(که ازآنان به نام جریان جوان وجریان ناجوان درحوزه ادبی بلخ نیزیادگردیده است) دریکی دوسال گذشته دربلخ اتفاق افتاده است،که انعکاسات آن ازطریق رسانه هاخصوصأوبلاگ هابه هرزه گویی ، یاوه سرایی، دشنام پردازی وبالاخره هتک حرمت یک دیگرمنجرگردیده است.و ازهمه جالب تر این که این هزالی ها ودشنام نویسی ها زیرنام «روابط شخصی» و « برخوردخوش شاعران بلخی» ازطرف این شاعران جدی و ناجدی توجیه شده است.

این طرزتفکررا شایداکثریت قبول دارند،که نفس برقراری دیالوگ ونقدسالم درجووفضای فرهنگی یک جامعه پذیرفتنی،کارسازو مفیدبوده و سبب فراهم سازی گفتمان ادبی میان اهالی این عرصه می گردد.اما هزالی و هتک حرمت چنانچه شاعران بلخی جوان وناجوان گاه و ناگاه به نمایش گذاشته اند، نه تنها هویت فرهنگی- اخلاقی آنان رازیرسؤال می برد،که شایسته ی حال وموافق احوال همزبانان فردوسی و سعدی و ناصرخسرو که همه ستایشگران خردو راستی اند، نیست.

 ■

با این مقدمه می خواهم بگویم: شعر جوان بلخ با تمام كوششي كه از سوي شاعران اين منطقه و تبلیغات کاذبی که ازسوی بعضی پیش کسوتان مطرح این دیاربه عمل آمده، آن گونه كه بايست، جايگاه واقعي و تثبيت شده اي در شعر معاصر این کشور به دست نياورده است، اگرچه فعاليت و جستجوگري شاعران بلخ براي حفظ موقعيت، و نوآوری های ظاهری درحیطه ی غزل ادامه دارد.

شایدعنوان دهن پرآب کن «جریان ادبی» وتقسیم حوزه های ادبی درکشورمابه دلایل متعددی ازجمله محدودیت آفرینش آثارادبی،عدم تولیدفکرو اندیشه بکرو بازتاب آن درآثارعرضه شده و عدم عرضه ی سبک وبیانِ بدیع و ایجاددگرگونی وتحول درعناصرشعری وبالاخره عدم خلق یک اثرماندگارکمی خلاف واقعیت نماید،امابدون شک هدف بانیان این نام گذاری ها تشویق وترغیب اهل فرهنگ وادب جهت اعتلای آن (که آن هم امرخیری ست ) بوده است.

پُرواضح است،غزل رایج ترین ودلنشین ترین قالب شعرکلاسیک فارسی است. هر چند در گذشته غزل ظرف مناسبی برای بیان مفاهیم عرفانی بوده است، بعد از ظهور جریان شعرنو گستره نوآوری درعرصه غزل به تدریج توسط سرایندگان این زبان وسعت داده شده است.بیان وتکنیک های تازه، نوآوری درقلمروزبان وتعبیرات ، در نظرگرفتن وحدت عمودی درشعر،تجربه اوزان تازه،استفاده نوین ازصنایع شعر ی، کوشش برای بیان صمیمانه وطراوت درزبان،استفاده ازاصطلاحات زبان کوچه وبازار از تــلاش هـایی ست که دراین راسـتاصورت گرفته است. سایه،سیمیـن بهبـهانـی، محمدعلی بهمنی وحسین منزوی باتجربه هایی تازه تر به فضاهای جدیدی درقالب غزل رسیدند،که زمینه ساز تحولات بعدی دراین عرصه محسوب می گردد.

    هرچندساختار محدود غزل مانعی بوده است برسرراه رسیدن به نوآوری های بیشتردر این قالب.باآن هم دریکی دودهه اخیربیشترهمزبانان مادرایران باتلاش هایی خواسته اند، با ایجادتغييرات ظاهري و صوري واز طرفی با ایجاددگرگونی درمحتوا،غزل رامتحول ترسازند ومیان یک قالب سنتی وذهن وزبان امروزی ارتباط شگفتی برقرارکنند. ظهورقالب جانبی غزل مثنوی، غزل متفاوت وغزل پُست مدرن نتیجه ی این تلاش ها بوده است.

   به نظرمی رسد،امروزقوالب کلاسیک بانیازهای روحی ،اجتماعی،سیاسی وعاطفی عصرسازگارنیست،اما،با استفاده ازقوالب سنتی خصوصأغزل بادرنظرگرفتن روحیه جمعی جامعه وارائه ی دیدگاه های مدرن می توان به فضای شعری امروزرسید.

   درنظرداشته باشیم،پاگذاشتن درحریم غزل باعدم شناخت ازشعرکلاسیک فارسی وعدم اشراف درشناخت ریشه های اصولی به مسیری غیرفنی هدایت می شودکه کمترین ماحصل آن زیرپاگداشتن معیارهای زیباشناختی شعر خواهدبود.

    این هاراگفتیم،تاگفته باشیم شعرجوان یادرحقیقت غزل جوان بلخ دچارکمبودهای بسیاری ست که نتیجه ی سهل انگاری سرایندگان وهدایت نادرست این کشتی به وسیله ی ناخدایان آن است.آنچه غزل جوان رادربلخ به شهرت کاذبی رسانده است نه ماهیت وارزش های شعری آن ، بلکه بزرگ نمایی آن توسط تعدادی حلقه ها وفرهنگیان سیاست گذاراست که بااستفاده ازصلاحیت و امکانات خویش توانسته اند این «جریان شعری!!!» را اعتبار وحیثیت ببخشند.

   تشویق،ترغیب،راهنمایی وهدایت شاعران جوان باانگشت گذاشتن برکاستی هاوکمی های آثارآنها زمینه رشدوتعالی آنها رافراهم ساخته وبدون شک خدمتی بزرگی برای ادبیات این سرزمین خواهد بود. اما کشتن استعداد و قریحه ی ادبی شاعران جوان و تفویض هویت کاذبِ فرهنگی برای هرکه قلمی برداشت وگامی نهاد، لگدمحکمی ست برپیکره ادبیات یک ملت.

 بسیاری ازآنچه بنام غزل توسط این جوانان ارائه گردیده است، نشانی از نوآوری وزیبایی رادرخودنداشته با بیان کهنه وزبان ضعیف وآگنده ازنواقص فنی است.

 نمونه های این گونه غزل رادرمجموعه ی بی آب و رنگ «درنگ دررنگ» بسیارمی توان دید.ذکرچندنمونه بی مورد نخواهدبود(تمام نمونه های ذکرشده دراین نبشته ازهمین مجموعه وبدون نام شاعرِآن آمده است):

بگذارکه باجرعه وباباده بمیرم

یا : به چه کس شعربخوانددل من محروم است

یا : عمریست ازشمایل من روگرفته ای

یا : امروز روزدیدن رخساریک گل است

ویا : نازنین این روزهادراین حوالی نیستی

 

قیاس کنید، وقتی مصارع اول غزل این ها باشد الی اخیر غزل چه تازه گی ،طراوت وزیبایی رامی توان انتظارداشت.مضامین مطروحه دراین غزل ها آنقدرقدیمی ست که گاهی یک غزل قرن چهار و پنج خورشیدی نسبت به آنها تازه ترمی نماید.

آنچه غزل امروزرا ازغزل دیروزمتمایزمی سازد،کشف شیوه های بیان جدید،ایجادتغیرات ظاهری وصوری ازقبیل تنوع دروزن،استفاده قافیه های بی سابقه،خلق تصاویروترکیبات تازه وازهمه مهمترمحتوای دگرگون وامروزی ست،که درکمترشعرهای این مجموعه دیده می شود.

محتوای اصلی غزل جوان بلخ عشق است، عشقی که آبشخورآن بیان آتشین عواطف وآرزوی وصال جسمانی ست.

 فرصت بوسه وآغوش زدستم دررفت

من به افسوس وخدایا وخدا تافردا

 

 من درآغوش توای کاش که جان می دادم

وتوباروسری خویش کفن می کردی

 هرچندمضمون تكراري عشق وتغزل والاترین گونه ی شعردرهمه ی ادواربوده است ،اما عشقی که دغدغه ی بزرگترین شاعران جهان بوده است وباعالی ترین عوالم انسانی مرتبط است ،تفاوت بسیارداردباعشقی که ازاحساسات زودگذرجوانی ریشه می گیرد وبه دردفراق ویاد«یارجانی» خلاصه می شود.

غزل جوان بلخ دایره ی واژگانی محدوددارد.بیشترواژگان استفاده شده توسط این شاعران واژه های فرسوده ومتروک بوده و از ادبیات کلاسیک وام گرفته شده است،که استفاده ی آن درغزل امروز حکایت ازناتوانی شاعردراستفاده معقول ازظرفیت های زبان فارسی دارد. به این نمونه ها توجه کنید: رخسار، شمایل، افگار، وفا، جرعه،صنم، هلاهل، التجا، عاقبت، بزم، حباب، لقا، عشاق، تقدیر.

وسعت دایره ی واژگانی سبب غنای زبان شعری می شود و برعکس کاربرد واژه های کهنه ازطرفی بازدارنده  ی حلول تازه گی وطراوت درشعربوده وازطرفی هم عنان خلاقیت وآفرینش ناب را ازدست شاعرمی گیرد.

همچنان نمی توان یک ترکیب تازه را درسراپای این کتاب یافت.به این ترکیبات توجه کنید:

فیض دعا، شام تنهایی، رسوای عام ، جرم وفا ، بخت واژگون ، شگوفه لبخند، بزم یلدا وعطرغزل که همه تکراری ،کهنه ونازیبایند ودرغزل دهه های پیش وحتی قرون قبل هم به کرات آمده اند.

  درتغزل همواره عنصرعاطفه نسبت به عناصردیگرنقش اساسی دارد، امابا آن هم درغزل نو تنوع وتکرارتصاویربدیع باعث برانگیختن هیجان مخاطب وزیبایی دوچندان شعرمی شود.

 بعدازتوبیدوکاج وسپیدارگریه کرد

امانوای مرغک تنهاشکسته شد

 

صدلکه ازسیاهی مرداب خویش را

برقامت بلندسپیدارمی زنند

 

می روی درامتدادسایه های کوچه ها

خارمی گردی وبادیوارعادت می کنی

 شیوه های تصویرگری درشعرکلاسیک باشعرنوتفاوت اساسی دارد. نگاه تازه به اشیا و پیرامون سبب خلق تصاویرتازه می شود.درابیات بالاتصاویرنه زیبایی چندانی دارند ونه هم نوآوری چندانی درآنهادیده می شود.

غزل عاشقانه محض ازبه تصویرکشیدن مصائب مردم فارغ بوده وهیچ تعهدی را درقبال جامعه نمی پذیرد.سرزمینی که زخم های ناسورزیادی دارد،ودرآغوش خویش شاعرانی همچون قهارعاصی،پرتونادری وسمیع حامدراپرورده است،که همه بادردزیسته اند ودرد راسروده اند،بازهم به فرزندان شاعری نیازدارد،که این درد رامشترک شوندوعاشقانه بسرایند.

   ونکته آخراینکه :اگرنام یکی- دو تن را که غزل های پرشورونابی سروده اندواستعدادشگفت خویش رادراین قالب به نمایش گذاشته اند، ازپیشانی «درنگ دررنگ»برداریم،آنچه باقی می ماند،ردیف نام هایی ست که درمکتب شعرهنوزدرس ابجدرانیاموخته اند وشعرآنان دراین مجموعه آب و آبروی غزل راریخته است.وامابه یادداشته باشیم،اینان هنوزراه درازی را درپیش دارند،باپشتکاروپیگیری واندوختن تجربه های بیشتر شایدفردای غزل مابانام آنهاگره بخورد.

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:11 توسط ن.آگاه| |
 

آدم برفی

 

پسرک ساخت چنان آدمک برفی را

که خودش خواست همان آدمک برفی را

 

عینکی ماند به چشم اش،به لب اش سیگاری

مثل شاعر،نگران آدمک برفی را

 

ناگهان آدمک آمد به زبان گفت که :« های!

کرده بازیچه ی تان آدمک برفی را

 

چشم واکردن خورشید وفنا گشتن او

درزمین نیست مکان آدمک برفی را

 

می شودآب وتن خسته ی اومی ریزد

هرزمان خواست زمان آدمک برفی را»

 

***

 

آدمی مثل همین آدمک بی جان است

لیک فرقی ست کلان آدمک برفی را

 

که خبرنیست زغم های بزرگ آدم

نبود درد نهان آدمک برفی را

 

چه خبرازغم عشق وغم دنیا دارد

چه خبرازغم نان آدمک برفی را

 

 

نقاشی

 

ماه برپیشانی اش نشسته است،

انبوه ستارگان

وشبتاب های ناتمام،

شب نقاشی زیباست.

وقتی می رسدازراه

بی هیچ بهانه ای ،

سرمی کشم هزار جرعه دلتنگی را.

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 21:14 توسط ن.آگاه| |
 

بادرود به همه عزیزان.

معذورم ازتأخیر وشرمنده حضورهمه دوستان.

 

 

کمی شبیه خودم، یک کمی شما شده ام

به خودکه می نگرم، واقعن خدا شده ام

***

نه مثل دلهره درناگهان یک تصمیم

که مثل صخره ای ازقله ای جدا شده ام

 

نه مثل زمزمه دراتفاق یک شاعر

که مثل آیه ای ازآسمان رها شده ام

***

و بعد مثل شما، مادری مرا زایید

سپس به هرچه غم ودرد، آشنا شده ام

 

یکی دوروزبه یک حرف ساده دل بستم

که باش! عاشق آن چشم دلربا شده ام

 

یکی دوروز فریب «من ِ» «خودِ »ام خوردم

که های ! این نه «من» ام یا«خود»ام که ما شده ام

***

سپس هزاره ای ازسر، گذشت، درآخر

دوباره مرکز اصلی ماجرا شده ام

 

هزارفلسفه درمن به هیئت پرسش:

که :این چرا بُده ام، یاچنین چرا شده ام

 

دوباره با دوسوال ِ:« نبودن وبودن؟»

چنان تنیده که عاری زمحتوا شده ام

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 19:38 توسط ن.آگاه| |
 

خودرا دوباره خط بزن وما اضافه کن

 

 شاعر! به آخرغزل،این رااضافه کن،

حداقل برای خدا، یا...اضافه کن:

 

« ابریم وازترنم باران تهی تهی

موجیم وخسته، خسته زدریا» اضافه کن

 

شاعر! به جای این همه تنهایی وسکوت

جزرومد غزل شو وغوغا اضافه کن

 

جایی نمی رسدهمه این فلسفیدن ات

ازمرزعقل بگذروحاشااضافه کن

 

یک حرف ازحقیقت دلتنگی ات بگو

یک سطر درادامه ی رویا اضافه کن

 

شاعر! نوشته ای:« من ام آواره ی جهان »

خودرا دوباره خط بزن وما اضافه کن

 ***

آخرسه نقطه چیست؟...به پایان رسید؟هی!

این بیت تلخ ِ آخر ِمارااضافه کن:

 

« ماباتوکامل ایم توبا ماعزیزمن!

ماباتومی رسیم، توبا ما» اضافه کن.

  


 چاه ازداد پُراست درحول وحوش خودت

 

« دست ام رابگیر!»

دادمی زنم/ دادمی زنی وکسی نمی شنود.

صدای خودم نیست این که نمی شنوی/ نمی شنوم دادمی زنی.

( صبحگاهان درهندسه ی رویا،

آسمان چقدرآبی ست/ وروزهاچه دایره وار

وقتی ازچیدن سپیده ولبخندبازمی آیی

گم می شوم درتقاطع معناها.)

 

« دست ام رابگیر!»

دادمی زندازته ی چاه کسی/ متداوم دادمی زنم

صدای ام رانمی شنودکسی/ صدای اش رامی شنوم.

(گنجشک هافقط باگلوی عاشق می خوانند

وماه بی هیچ بهانه ای / به گیسوان شب نقره می پاشد

پشت کلمات ساده می خزی/ می خزی پشت کلمات ساده

آنجا که دلخوشی هایی فراهم است.)

 

دادمی زنی/ چاه صدای ام رامی جود

صدای ات درتعفن زمان می پیچد/ نمی شنود،نمی شنوی

(بال دربال کبوتر/ تااتفاق سبزانگورها

پرتاب می شوی،

آنجاکه هیچ کسی نیست ازجنس هیچ کسی دیگر

آنجا که پیوستن باافق ساده ست

وعشق قاب هرواژه ای می تواندباشد.)

 

 دادمی زنم دادمی زنی/ چاه بیرون می آید راه می رودچاه

می شنوی دادمی زنم/ می شنوم دادمی زنی...

 

(اتفاق عجیبی نیست اینکه می افتد،اما

درست حول وحوش خودت هستی.)

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 21:12 توسط ن.آگاه| |