تبليغاتX
من به اضافه ی خودم

من به اضافه ی خودم

شعر ونقد

دوشعرکوتاه

 

 

 

3

شهابي مي شوم ،

رقصان در زلال شبنم ها

صبحی می آیم

و با بوسه ای ازلبان ات

 آرامش خود را

ابدی می سازم.

 

یادگار

 

چروک را از پیشانی اش بر می دارم

و شادی را ،

 به لب هایش می دوزم

برعکس خودم می شود ،

این عکس پاره- پاره

یادگار روز های رفته است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 14:18  توسط ن.آگاه  | 

 

جهان جای کوچکی ست

 

گاهی فکر می کنم ،

که جهان جای کوچکی ست

برای این همه درخت ، که در من نفس می کشند

و این همه  پرنده ، که در من می رقصند

آه ! یادم نرود

اسب های سپیدی که تند می دوند

دردشت های بی کرانه ی رویا های من.

 

 

 دلخوشی ها

 

به آب ها نگاهی کن

به چتر بلندآبی گسترده برفراز

و خورشید که آماده ی بال گشودن است

این ها ،

دلخوشی های کمی نیست

بگذار ،

 شاعردر انتظار به هم پیوستنِ

 آب و سنگ و درخت بماند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 13:47  توسط ن.آگاه  | 

 

 شعرمرا جرئت داده است

 

شعرمرا جرئت داده است

تا واژه ها را هم چون دانه هاي کوچک انار

کنارهم بگذارم

و طرح آهي را بکشم ،

که ازسينه ي عاشقي برمي خيزد.

 

شعرمرا جرئت داده است

تا ماه را فرا بخوانم کنار پنجره ام

دست های اش را بفشارم

و بعد ،

 ناب ترين شعرم را هديه اش کنم.

 

شعرمرا جرئت داده است

تا در اعماق دريا ها بروم

و شانه به شانه ی ماهی ها

آب ها و آزادی ها را درنوردم .

 

شعرمرا جرئت داده است

تا باپروانه اي هم بسترشوم

روي برگ يک گياه.

و معناي عشق را

از زبان زنبورعسل بشنوم

حتا باحشره اي پروازکنم

تا دورترين مقصدِ شکار.

 

شعرمرا جرئت داده است.

 

 

ادامه

 

در ادامه ی هرادامه دامی ست ،

و هرتسلی دروغی برای ادامه ی یک ناممکن.

درگورستانی که گسترده می شود درادامه ی ما

خاطره ی چقدرگذشته مدفون است؟

حال ما شاید

 به ماضی بعیدکوچیده است

تکرار می شویم ،

و شکل آخرخودرا نمی یابیم.

 

 

 

خاموشی

 

شاید مرگ ادامه ی سکوت است ،

که هر نا به هنگام می تواند

برگلوی یکی گیرکند

من ، اما

درسکوت بی سر انجامی

هنوز به تحقیر قناری می اندیشم

در قفس.

ای خاموشی فرساینده !

مرا به هم بزن.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 14:52  توسط ن.آگاه  | 

چند کوتاه

 

 

 ۱

دخترم – غزل – را

 زنده به گور کرده ام

تا زن ام -  الهام –

 شعرسپید بزاید.

 

 

۲

پروانه ای که دست به خودکشی زد

نمی خواست پروانه باشد دیگر!

 

 

 ۳

ازقاب عکس می زند بیرون

یکراست می آید و گلوی ام را می فشارد

بادستان بی رنگ اش.

آه !

خاطره ها چقدرزنده اند.

 

 

 ۴

رعایت تمام قواعدممنوع است شاید

دراین بازی،

که نام اش زندگی ست.

 

 

 ۵

درخت ،

 پنجه ها فشرده بردیوار

بالا می رود شاید

 تا رویای ابدیت.

 

 

۶

بهار از درخت ها سرریز شده است

جهان ،

منتظرشادمانه گی ست

و سرودن درمن

کم – کم به شورش عظیم مبدل می شود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 16:4  توسط ن.آگاه  | 

 

گاهی من، من نیستم

 

که عصب هایت درچنبره ی یک احساس له می شودناگاه

دورناخودآگاه ات می چرخی

وبعد...

 

 

جغرافیای جهان راگسترده ای زیرپاهایت

و تاریخ ناتمام آن را ،

می گردی

به جستجوی گم شده یی درخود.

آه ،

این شباهت صدای تست،

که ازگلوی دیگری برمی آید

شاید،

 خنیاگرانی که اندوه قرن های رفته را

باخودبرده بودند،

درحنجره ی توبیدارمی شوند.

 

 

آنک بی هیچ دروغی،

می بینی،

می بینی ونمی توانی باورکنی

عشق که درتو رسوب کرده بود

مثل ماه درپیشانی یک شب تابستان

به نامرئی ترین لکه درقعرچاهی مبدل شده است.

 

 

این جا، گودال هاراتعفن ناتمام بلعیده ست

وقدیسان خودساخته

تماشاگران محض اند،

که دیوارهای سنگی تعصب را

با بازوان عناد،

 بلند می کنند.

 

 

وقتی، دنیاهمانی نیست

که ازدریچه ی شب های پرمهتاب می دیدی

بگذارتوقف،

نقطه ی پایان هرحرکتی باشد.

 

 

...وبعد

مثل کسی که اعتراف می کند،

به هرچیزی ساده ی اتفاق افتاده

اعتراف می کنی:

گاهی من ، من نیستم

وخودم به خودم شباهتی ندارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 12:35  توسط ن.آگاه  |